«باید دوباره شروع کنیم و اگر هیچوقت این کار را رها نکرده بودیم، باید اینبار جدیتر به آن بپردازیم».
همهی اینها را میدانم، اما اگر مرضیه سر قرار نیاید و بهانهای بیابم برای فرار از امضا جمع کردن، ناراحت نخواهم شد. انگار یادم رفته است چگونه با آدمها حرف بزنم و اگر امضا نکنند چه؟
اگر مشکلی بپیش بیاید چه، آیا مرضیه هم آمادگی پرداخت هزینهی زندان و حکم برای جمعآوری امضا را دارد یا نه؟
اما همهی این نگرانیها در چند دقیقهای که منتظر مرضیه هستم رنگ میبازند، و وقتی او را از آن سوی خیابان میبینم که لبخندزنان پیش میآید، درمییابم بیمی از پرداخت هزینهی احتمالی ندارد، داخل خیابان فرعی میشویم، اولین مغازهی خدمات کامپیوتری مقصد ما است، داخل می شویم و فلاپی شامل بیانیه را میدهم تا پرینت بگیرد و بعد پیش از اینکه از مغازه خارج شویم از او میخواهم بیانیه را بخواند و اگر موافق است، امضا کند و اگر سوالی دارد بپرسد، منتظر میمانم، میخواند و میپرسد، پاسخ میدهیم، قانع نمیشود، بحث میکنیم، دوستانه و با لبخند، مرد امضا نمیکند اما می پذیرد که شرایط قانونی زنان ناعادلانه است.
کمی دورتر زن و شوهر میانسالی مشغول کار در مغازهی ساندویچیشان هستند، داخل میرویم، درخواست میکنیم تا بیانیهها را بخوانند، زن بیحوصله به نظر میرسد نمیخواند و میخواهد من برایش توضیح دهم، میگویم و او با گیلکی غلیظ سوالهایی از من میپرسد، مرضیه پاسخ میدهد، با نگاههایی مشکوک نگاهمان میکند، از او میخواهم بیانیه را بخواند، میگوید که حوصله ندارد، میپرسم میخواهد برایش بخوانم و میپذیرد، و شروع میکنم به خواندن بیانیه، «در بسیاری از جوامع اعتقاد بر این است…» و هنوز به قانونی بودن ازدواج دختر خردسال با پیرمرد ۷۰ ساله به اذن پدر نرسیدهام که خودکار را از دستم میگیرد و امضا میکند. و بعد نام شوهرش را هم اضافه میکند و دعای خیرش را بدرقهی راهمان.
از مرضیه جدا میشویم و هر کدام در جستوجوی فردی که با اوسخن بگوییم به سویی میرویم، پیرمردی پشت ویترین بسیار سادهی مغازهای ایستاده است، اجازه میگیرم، پیرمرد با تانی بسیار اجازه میدهد، و باب گفت و گو را با او باز میکنم، از هر تبعیضی که سخن میگویم، نمیپذیرد که در قانون باشد، از دفترچه برایش دربارهی مفاد قانونی میخوانم، یکبار هم سرم داد میکشد کدام مردی دخترش را در سن هشت سالگی شوهر داده است؟ و برایش از زهرای ۱۱ ساله میگویم که با چراغ سبز قانون به حجلهی مرگ فرستاده شد، از ارث میگویم از زنی که از زمین ارث نمیبرد، حتی اگر تمام عمرش پا به پای شوهر روی زمین کار کرده باشد، فرسایشی به نظر میرسد، حدود ۲۰ دقیقهای بحث میکنیم و آخرین اعتراضش این است شما باید فقط از زنها امضا بگیرید، این مسأله به زنها مربوط میشود، از عواطف انسانی میگویم و از اینکه آیا میتواند تبعیض را نسبت به همسر، مادر و یا دخترش بپذیرد؟ و نهایتاً امضا میکند…
زمان زیادی صرف کردهایم و امضاهای کمی گرفتهایم، اما خوشحالم، تحولی رخ داده است، در جستوجوی آنها که با بیانیه موافقتند نیستم، اگر بیابمشان چه بهتر، اینبار در جستوجوی بحث و گفت و گویم، مهم نیست که به یک میلیون امضا کی میرسیم، مهم این است که ما گفت و گوی بیواسطه با مردم را برگزیدهایم.
مهم این است که این شیوه ما را از دایرهی بستهی تعدادی محدود خارج میکند، گفتمان برابریخواهی را ترویج میدهد و خواست رفع تبعیض را بیش از پیش عمومی میکند و از اینرو است که نمیتوان چنین جنبشی را مرعوب یا محدود کرد.
حتی اگر بیش از گذشته حکمهای بازداشت و تفتیش و محرومیت از تحصیل و ممنوعیت خروج از کشور برایمان صادر کنند، جنبش زنان از همهی اینها نشان افتخاری میسازد بر تارک سازشناپذیزی و مداومت خود، مبارزهی ما مبارزهای چند وجهی و پیشرونده است که دیگر به ضرب هیچ چماقی نمیتوان متوقفش کرد.
