جمع کوچکی بودیم. دور هم جمع میشدیم و راجع به خودمان، زنان، میخواندیم،حرف میزدیم و مینوشتیم. هر کداممان از یک طرف و از یک فکر. کمپین که میانمان مطرح شد با دودلی آنطور که به یک چیز بیگانه نگاه میکنند ،قدمی به پیش و قدمی پس کشیدیم. اطلاعاتمان محدود بود به یکی دو خبر و یکی دو مطلب که گاهی موضوع را پیچیدهتر میکرد. موضوع برای یکی دو ماه مسکوت ماند تا دوباره فاطمه آن را مطرح کرد اطلاعات بیشتری داد و خواست به آن فکر کنیم.
مخالفان ابتدا از نامعلوم بودن روند کار و اینکه چه کسانی مجریان و شروعکنندگان آن هستند حرف زدند و بعد اینکه این خواستهها ،خواستههای انحرافی و دست پایین است. خواستههای مهمتری پیش روست که با رسیدن به آنها مشکلات حقوقی زنان نیز رفع خواهد شد. به شکل کار و شانس تداوم و موفقیت آن شک داشتند.
اما موافقان دلی پر شور و سری پرسودا داشتند. شور تلاش و سودای تغییر. اما نه بدون نظر و بدون انتقاد! اشکال بود ولی از نظر ما تا حدی نبود که بتواند مانع پیوستن ما به کمپین شود. کمپین جوان بود و مثل هر جوان دیگر بیتجربه. کار شکل سیالی داشت. با هر مرام و مسلکی میتوانستی داخل شوی فقط به صرف اینکه معتقد به اصلاح و تغییر از پایین باشید و نابرابری حقوقی زنان با مردان هم از دغدغههای شما باشد. اگر در طرح و پایهریزی کار اشکالاتی بود میتوانستیم از درون کمپین از ادامه و گسترش آن جلوگیری کنیم و اصلاحش کنیم. چند نفری که موافق بودیم تصمیم گرفتیم به طور مجزا پیگیر کمپین باشیم. تصمیمی که شاید به مذاق همان جمع کوچکمان خوش نیامد. این خودش تمرین دمکراسی بود!
شاید بعضی از دوستان فکر کنند طرح بحث کمپین بود که در جمعمان تشتت آرا به وجود آورد تا آنجا که به از هم پاشیدنش منجر شد. اما به نظر من کار از این هم بالاتر بود تفاوت در دیدگاه، روش و هدفهای کوتاه مدتی که برای خودمان داشتیم عمیقتر از آن بود که بتوانیم با هم کار کنیم. هر چند که هدف بلندمدتمان یکی بود.
تماسها برای شروع کار با بچههای کمپین تهران از طریق زینب گرفته شد. با تمام توان سعی کردیم افراد بیشتری را برای پیوستن به کمپین تشویق کنیم. دوستان و آشنایانمان. شاید خیلی از دانشجویانی که بعد به کمپین پیوستند با نام و هدف کمپین از شماره مهر سال 85 نشریه دانشجویی شالیز آشنا شدند. نشریه دانشجویی داشتیم که آن هم سرنوشت نشریههای دیگر را پیدا کرد، به شکل موزیانهای توقیف شد! در نشریه شالیز که تحریریهای زنانه داشت و تنها نشریهای بود که دوسال و اندی با تمام سختیهای کار دانشجویی بدون توقف و منظم چاپ شد، از کمپین نوشتیم و بیانیه را چاپ کردیم.
چند روز قبل از برگزاری کارگاه تعداد داوطلبان به ۳۰ نفر رسیده بود. با خوشحالی مشغول مرتب کردن برنامه بودیم. ویلای یکی از آشنایانمان را که گنجایش ۳۰ نفر را داشت خارج از رشت در انزلی گرفتیم، برای رفت و آمد بچهها فکر ماشین کردیم و در فکر تهیه و تدارک برنامه پنج-شش ساعته بودیم که احضاری همه را در بهت و نگرانی فرو برد…
صبح روز قبل از روز موعود، زهره برای گفت و گویی دوستانه! به اداره اطلاعات احضار شد و خیلی محترمانه دستور گرفت که برنامه را برگزار نکند!. ویلا هم کنسل شد، آشنایمان منصرف شد! چه همزمانی عجیبی! ما ماندیم و ترس از مشکلی که در همان ابتدای کار ممکن بود پیش بیاید. غروب همان روز با زهره و فاطمه مسیر طولانی را پیاده قدم زدیم. چه کار میتوانستیم بکنیم؟ کارگاه را برگزار کنیم یا آن را به وقت دیگری موکول کنیم؟ از طرفی جا نداشتیم خانه های شصت- هفتاد متریمان گنجایش آن همه مهمان را نداشت. ما سه نفر دقیقاً میدانستیم چه میخواهیم و اگر مشکلی پیش میآمد میدانستیم چطور با آن برخورد کنیم اما آن ۳۰ نفر چطور؟ میتوانستیم به جای آن ۳۰ نفر تصمیم بگیریم و خطر را بپذیریم یا نه؟
راجع به همه جزییات حرف زدیم و مشورت کردیم. نمیخواستیم این فرصت طلایی را از دست بدهیم همانطور که در ذهنمان تصور برخورد احتمالی را میکردیم به هم دلداری میدادیم. اگر برنامه را به وقت دیگری میگذاشتیم معلوم نبود کی میتوانیم برنامه را دوباره تنظیم کنیم. آخر قرار شد کارگاه را برگزار کنیم ما ۳۰ نفر، بچههایی را که بیشتر میشناختم و از انگیزه و خواستشان مطمئنتر بودیم برای فردا خبر کردیم. خیلی از بچههایی که خواهان حضور در کارگاه بودند به کمپین انتقاداتی داشتند. صبح روز برگزاری کارگاه را به بحث و انتقال نظرات خود به مهمانان تهران گذراندیم.
اولین کارگاه آموزشی رشت با ۱۲داوطلب تشکیل شد و طبق معمول تمام کارگاههای آموزشی چندین ساعت طول کشید. اما وقتی جلسه تمام شد به جای خستگی و ملال در چهره بچهها شور و انگیزه مضاعف موج میزد. انگیزهای برای تغییر و شوری برای در میان گذاشتن آنچه از حقیقت قانون میدانند با مردم.
هر کدام از ما از جایی شروع کردیم. یکی از دوستان و فامیل، یکی از پارک، یکی در اتوبوس شرکت واحد، امضا جمع میکرد، یکی در سرویس دانشگاه و تقریباً همه در دانشگاه! کمتر از چند ماه دانشجویان زیادی بیانیه را خوانده بودند و امضا کردند. شنیدن «من قبلاً امضا کردم» جمله دلنشینی بود که بارها تکرارمیشد. برای خیلی از ما سخت بود که با کسی که نمیشناختیم، نمیدانستیم کیست سر حرف را باز کنیم مخصوصاً که برخوردها هم بسیار متفاوت بود.
مردی طرفدار دوآتشه حقوق زنان و زنی حامی پر و پاقرص چند همسری مردان!. سایه مسایل امنیتی هم که بر سر همه ما هست. خوشبختانه رشت جای زیادی برای کار دارد. مردمانش اکثراً برابریخواهند و سطح دیدشان بالاست. روشنفکر نوعدوست در بینشان کم نیست. ما هم هر جا که میتوانیم امضا جمع میکنیم. کنار دریا،جنگل، مکانهای مورد توجه مسافران، پارکهای شلوغ. همیشه جایی هست که بتوان گوش شنوایی به چنگ آورد. جمعآوری امضا یکی از کارهای همیشگی ماست حتی در تفریحهای خانوادگی.
از آنجایی که قبلاً تجربه کار جمعی داشتیم، میدانستیم تداوم کار و هماهنگی فعالان احتیاج به برنامه دارد. بدون برنامه و پیگیری انسجام لازم به وجود نمیآید و پس از مدتی از هم دور میافتادیم. از همان ابتدا مسوولیتها تقسیم شد. هر کس با توجه به توان،زمان و امکاناتی که داشت عهدهدار مسوولیتی شد. یک نفر مسوول هماهنگی بچهها، یک نفر جمعآوری برگههای پرشده امضا و نگهداریشان، یک نفر مسوول امور مالی و دیگری مکانی برای برنامهها داشت. ارتباطمان بسیار دوستانه بود و هنوز هم هست. فعالی که تازه وارد جمع ما میشود با چنان سرعتی با جمع یکی میشود که انگار زمان زیادی از آشناییمان میگذرد. شاید به خاطر همین است که گاهی به نظر میآید ما هم یکی از آن هستههای خودبنیادیم؟!
اما شکل باز جمعمان این را نمیگوید. با بسیاری از کسانی که الان با هم همراه و همکاریم هیچ آشنایی قبلی نداشتیم. آنها مشتاق تغییر بودند و ما هم همینطور. اینجا در کمپین رشت هر کسی میتواند مسوولیت کاری را که در توان خود میداند بپذیرد. هر کس نظر خود را دارد و وقت تصمیمگیری یک رای. در عین پیوستگی که پیگیری هدف را ممکن میکند به تکثر در روش اعتقاد داریم چیزی که مانع خودمختاری و خودمحوری حتی در یک جمع دوستانه میشود. نگاه انتقادی و البته نه خوردهگیر نگاهیست که به کار خود و دوستانمان داریم. از روز اول کار تاکنون بسیاری آمدند، بعضی ماندند و بعضی رفتند. چرا رفتند شاید سوالی باشد که همیشه به دنبال جوابش هستم. مثل کسی که بیانیه را امضا نمیکند و من بیاختیار میپرسم «چرا؟»
شاید بعضی ترسیدند، فشارهای امنیتی یکمرتبه چندین برابر شد. خبر دستگیری بچههای تهران و بعدتر بچههای خرمآباد آن هم با آن برخورد بد مایه تاسف بود. ما میگفتیم «این یک حرکت مسالمتآمیز است، نامه قرار است به مجلس داده شود، خیلیها از آن حمایت کردند». اما خودمان میدانستیم که برای ماندن و ادامه دادن به چیزی بسیار بیشتر از اینها لازم است. ایمان به راهی که در آن قدم میگذاریم و دنبال کردن بارقه امیدی که در فشار روزگار گاهی کمرنگ میشود.
اما همیشه دیدن کسی که دیگر نمیتواند کار کند بد نیست مثل وقتی که کسی از ما، مادر شد، کوچولوی تازهوارد چنان دست و پایش را بست که دیگر وقتی برایش نماند! هرچند میدانم با به دنیا آمدن دخترش حتماً انگیزهاش چندین برابر شده است.
بعضی هم به دلایل دیگری رفتند. شاید ویژگی دیگر شروع به کار کمپین رشت، فعالان غیربومی آن بودند. نه من نه فاطمه نه زهره هیچکدام بومی رشت نبودیم. توشه ما از چند سال زندگی در رشت، فهم ناقص و نیمبندی بود که از زبان گیلکی داشتیم. دوستان گیلکمان کم بودند.
دانشجویان که طیف بیشتر دوستانمان را تشکیل میدادند. گاهی بودند و گاهی نبودند. فصل امتحانات، فصل تعطیلات و سرآخر هم فارغالتحصیل میشدند و میرفتند. فکر جذب افراد بومی که همزبان و ماندنی باشند مشغولمان میکرد.
برای مراسم بزرگداشت اولین سالگرد کمپین نشست دو روزه نقد و بررسی برگزار کردیم. چه با تمام همراهی و همزبانی با کمپین انتقادات و اشکالاتی را به آن وارد میدانستیم که خواهان طرح و حل آنها بودیم. مهمانان زیادی دعوت کردیم هرچند در برآورد خود کمی! اشتباه کردیم اما با دیدن افرادی که این موضوع برایشان جذابیت داشت خوشحال شدیم. دستاورد ما طرح بحثهایمان بود و آشنا شدن با چند فعال که بومی بودند.
با گسترده شدن جمعمان برنامههایمان هم رونق گرفت. به چهارچوب کارمان کمیته هنری هم اضافه شد و صاحب وبلاگی شدیم که در دنیای مجازی نیز ما را فعال میکرد. در فیلترینگ دستهجمعی سایتها وبلاگ ما هم بینصیب نماند. 8 مارس روز جهانی زن در راه بود کارتپستال یادبودی توسط کمیته هنری تهیه شد. بروشوری به مناسبت این روز تهیه و در سطح شهر پخش شد، بروشوری که به معرفی کمپین بررسی لایحه حمایت از خانواده و مطالب متنوع دیگر میپرداخت. کمیته هنری کارت جدیدی برای عید نوروز چاپ کرد و کارهای متنوعی برای دومین سالگرد کمپین در تدارک دارد.
بحث لایحه حمایت از خانواده و ظلم مضاعفی که با تصویب این لایحه به زنان میشود، موضوع گفت و گوی برنامهمان در 8 مارس بود. شاید این لایحه تنها لایحه یا طرحی است که قبل از تصویب آن در مجلس و اجرایی شدنش مورد توجه عموم و انتقاد صاحبنظران قرار گرفت. به نظر من حساس شدن جامعه به مسایل زنان یکی دیگر از دستاوردهای کمپین است. موضوع گفت و گویی که قبلاً مثل خود زن دست دوم میآمد الان سرآغاز بسیاری از بحثهاست. با دوباره مطرح شدن لایحه در مجلس و احتمال طرح آن در صحن، دوباره دست به کار شدیم. حرف از توزیع بروشوری سراسری در کل کشور بود. اما روند تصمیمگیری درمورد آن بسیار طولانی شد. همراه حرف و حدیثهایی که برای ما حل شده و واضح بود وقت کمی داشتیم اما به نظر میآمد هنوز متن بروشور مورد توافق همه نیست.
تصمیم گرفتیم خودمان بروشوری متناسب با سطح فرهنگی شهر رشت تهیه کنیم. اینکه هر کس با توجه به مرام و مسلک خودش و چهارچوب عقیدهای که دارد شکل خاصی از فعالیت یا طرز خاصی از بیان را برای ارتباط با مخاطبانش انتخاب کند چیزی نیست که به هماهنگی و یکپارچگی کار لطمه وارد کند. وقتی حرکتی گسترش مییابد و طیفهای مختلفی از افراد را دور هم برای رسیدن به هدفی جمع میکند مسلماً تکثر آرا از ویژگیهایش خواهد بود آن هم در حرکتی مثل کمپین که خواست حداقلی را مورد توجه قرار داده است.
همه ما به غیر از کمپین دغدغههای دیگری نیز داریم. یکی از جنبش دانشجویی است و یکی کارگری. و شکل کار هم در تشدید این تکثر بیتاثیر نیست. هر کدام از ما به هر روش (اخلاقی!) که میتوانیم باید برای آگاهیرسانی به توده جامعه و جمعآوری امضا تلاش کنیم. هیچ کدام از ما صاحب کمپین نیستیم بلکه به کمپین تعلق داریم. در ساختار دمکراتیک و افقی که آرزویش را داریم و دست و پا شکسته تمرینش میکنیم جای بحثهای حاشیهای و دستهبندیهای غیرشفاف نیست.
طبیعیست که با بیشتر آشنا شدنمان، به کار با همفکرانمان تمایل بیشتری داشته باشیم. اما این موضوع باید به شکل واضحی طرح و تبلیغ شود. یکی از مهمترین دستاوردهای کمپین ایجاد ارتباط بین شهرهای مختلف و فعالین آنها با هم است. دستاوردی که نه تنها باعث گسترش و بلوغ کمپین شد بلکه حتی بعد از به بار نشستن آن از هم پاشیده و منفعل نخواهد شد. ارتباطی که میتواند سرآغاز حرکتهای نو و ایدههای جدید باشد.
کمپین رشت هم از هر فرصتی برای برقراری آشنایی با فعالان دیگر شهرها استفاده میکند. در بهاری که گذشت فرصتی فراهم شد تا با دعوت از فعالان کشور نشست دو روزهای داشته باشیم. با وجود اینکه برنامهریزی و تدارک چنین کاری ساده نبود و شاید هر لحظه انتظار دستگیری را میکشیدیم، نشست برگزار شد. کارگاه نوشتن و چالشهای کمپین، طرح و بحث آنها موضوع گفت و گوی روز اول مهمانان و بحث در مورد رسانه کمپین چرایی و چگونگی آن برنامه روز دوم. و در کنار آن حرفهای خودمانیتر که ما را با دیدگاهها و روحیات هم آشناتر میکرد.
نیاز به چنین برنامههایی در کمپین نیاز واقعی و اساسیست. نیازی که اگر محقق شود معبری برای طرح گفتمانهای جدید، پیشرفت کار و تکامل آن میشود. در دو سالی که از شروع به کار کمپین میگذرد و یک سال و نیمی که ما عضو این خانواده بزرگ شدیم شرایط بسیار تغییر کرده است.
شاید هیچ کدام از ما تصور توسعه کار و ادامهدارشدنش را به این صورت نداشتیم. کمپین برای ما هدف کوتاه مدتی بود. کار یک و شاید دو سال. هیچ کدام از ما پتانسیل نهفته در شهرهایمان را نمیدانستیم. و جای کار بسیاری را که الان کشف کردهایم را نمی شناختیم. کمپین شاید جرقهای بود از عمل در بیعملی. کاری که میشد کرد. و بعدتر مجال گفت و گوهایی که باعث بلوغ خودش و پیشرفت جنبش زنان شد. بعد از گذشت این مدت برگشتن به خانه و تکرار مکرر روزمرگی زنانه ممکن نیست. ما آمدهایم که بمانیم. الان در کمپین و بعد در حرکت تازه و پیشرونده…
