۷۰-۸۰ تا از بروشوری که تهیه کرده بودیم رو برداشتم تا پخش کنم. ساحل دریا جنبوجوش زیادی داشت
غروب یک روز گرم تابستانی بود و آلاچیقهای لب ساحل از همهمه حرف و خنده سرشار بود. ازجلوی یکی از آلاچیقها رد شدم دو تا دخترجوان مشغول صحبت بودند. مکث کردم، بروشور را دادم و رد شدم. ساحل آنقدر شلوغ بود که فقط چند دقیقه طول کشید تا کیفم کاملاً خالی شد. برگشتم و از کنار همان آلاچیق اول رد شدم . دخترها هنوزمشغول حرف زدن بودند و یکی با بروشورخودش را باد میزد. نمیدانم با دیدن من یاد بروشورافتادند یا چیز دیگه اما مشغول خواندن شدند.
زیر نورکم آلاچیق کمی سخت بود وهمین تلاششون توجهم رو جلب کرد. کارشون که تمام شد همانطور بروشور به دست، باز کمی حرف زدند اما اینبار می دانستم راجع به چه چیزصحبت میکنند! یکی از دخترها چروکی را که بادبزن شدن بروشورباعثش شده بود صاف کرد و به دقت دوباره تایش کرد و توی کیفش گذاشت؛ بلند شد و رفت.
فکر کردم توضیحات بروشور برای توضیح عمق فاجعه کافی بود؟
اینکه چرا بروشور رو به دقت تا کرد و نگه داشت؟ میخواست به کس دیگری بدهد؟ یا شاید میخواست کاری دراینباره انجام دهد؟
دوست داشتم میرفتم و نظرش رو درباره لایحه میپرسیدم اما قبل از اینکه بلند شوم و کفش بپوشم توی شلوغی گم شد. اما مطمئنم تاثیری که باید روش میگذاشتم رو گذاشتم. این را از تلاشش برای خواندن بروشور زیر نورکم و تا زدنش و رفتنش فهمیدم.
