همه ما تو زندگی دچار بعضی حوادث میشیم که شاید هیچوقت منتظرش نیستیم و نخواهیم بود. اما آیا باعث این اتفاقها خودمونیم یا نه! سوالی که شاید بشه اینجا بهش رسید.
وقتی وضعیت بد زنان توی اجتماع رو دیدم، وقتی بیعدالتی و ناحقیهای فراوان را در حق بسیاری از زنان مشاهده کردم، تصمیم گرفتم بخشی از زندگی میترا، زنی که نزدیک به ۴۵ سال از عمرش رو با ناامیدی گذرانده، و سختیهایی که روز به روز بیشتر و بیشتر بر شانههای نحیف و خستهی این زن سرازیر میشد را بنویسم.
میترا: وقتی به سن ازدواج رسیدم مثل همه دخترهای هم سن و سالم خواستگاران زیاد و خوبی داشتم، اما بخت بد مرا به دست مردی سپرد؛ با ظاهری بسیار خوب و دلپذیر. ظاهری که همه را شیفتهی خود کرد، حتی تقدیر هم نمیدانست بر سر این دختر جوان که با هزار امید پا به خانهی بخت میگذارد چه میآید. اصرارهای مکرر و مداوم او برای رسیدن به من کمکم همهی اهل خانه را متقاعد کرد، همه تسلیم شدند، حتی من هم تسلیم او و شیفتهی ظاهر او شدم، همانند همهی دخترها خوشحال از اینکه نیمهی خود را پیدا کرده پا به خانهی بخت نهادم بیخبر از سرنوشت شومی که در انتظارم هست و هر لحظه مرا به سوی خود میکشد. زمان گفتن تنها بلهی زندگی فرا رسید، بله اول را گفتم و یک عمر در حسرت بلهها ماندم و روزگار را با یک بلهی شوم گذراندم. از روز سوم زندگی مشترک فهمیدم که چه اشتباهی را مرتکب شدم، وقتی مردی عروس ۳ روزهی خود را، شب سوم ازدواجش تنها بگذارد و تا چهار صبح بیرون بماند به نظر شما مرد زندگی است؟ از آن شب بود که ترس بیکسی و بیپناهی تنم را لرزاند، هیچ کس جز خدا نمیداند آن شب چه دردی را تحمل کردم تا ۳ صبح جلوی درب خانه به انتظارش نشستم اما خبری از او نشد. خدا میداند چه حالی داشتم، فکر میکردم بلایی سرش آمده؛ اما او سالم و قبراق به خانه آمد و گفت که نزد دوستانش شب را گذرانده، این اولین تلنگری بود که من را به خود آورد، ۶ ماه بعد حامله شدم، صاحب فرزند پسری شدم، سعی کردم سرم را به بچه گرم کنم، امیر ۵ ساله بود که شوهرم هفتهای یکبار به بهانه گردش او را با خود میبرد، بعدها که امیر بزرگ شد برایم تعریف کرد که پدر مرا با ماشین به داروخانهای میبرد و ساعتها در ماشین تنهایم میگذاشت و خود به داخل داروخانه نزد زن جوانی میرفت و آنقدر از دیدهی کوچکم دور میشد که دیگر او را نمیدیدم. بعدها فهمیدم که آن زن دخترداییاش بود که قبلاً با او نامزد بوده و بعد از ازدواج با من هوسرانیاش گل کرده و به یاد عشق جوانیاش افتاده بود، بماند که دخترداییاش چند سال پیش برایم تعریف کرد که او با اصرار به سراغ من میآمد و میخواست که دوباره با هم باشیم، این دومین زنگ خطر بود برای نابودی زندگیم، برای دختر ۲۲ سالهای مثل من این درد، درد عمیق و سنگینی بود، شانههایم طاقت سنگینی این همه زخم را نداشت، اما نه تکیهگاهی بود که مرحم زخم بیکسیام شود و نه دستی که به سویم دراز شود و مرا یاری کند. تنهای تنها در کوچه باغ زندگی تاوان گناهی نکرده را پس میدادم، غیر از تحمل راه دیگری نداشتم، کمکم دیر آمدنهایش به اوج رسید، ۳ شب، ۴ شب. چه شبها که از ترس دیده بر هم نمینهادم، بعد از چند سال در ادارهای مشغول کار شد، کمکم رییس بخشی شد و کارش رونقی گرفت اما یک سال نشد که اخراجش کردند، دلیلش را پرسیدم، گفت که همکارانش به باهوشی او حسادت میکردند، زیرابش را زدند و او را اخراج کردند، اما بعدها فهمیدم به دلیل رابطه نامشروعی که با منشی خود داشته اخراج شده. با سختی تمام سعی کردم یک سقفی برای خودمان دست و پا کنیم، تمام طلاهای ازدواجم را فروختم، دار و ندارم را دادم تا توانستیم با قرض و بدبختی خانهای بسازیم، کمکم وضعش خوب شد، صاحب کارخانهای شد، و این بهانهی تازهای شد برای دیر آمدنها. روزها به هفتهها میرسید و از او خبری نمیآمد، حتی خرجی خانه را هم نمیداد. کمکم قرضدار شد، میلیونها قرض بالا آورد و به زندان رفت، با سختی فراوان به هر کس و ناکس رو انداختم تا خلاصه آزادش کردم، اما به چه قیمتی؟ او حتی یک تشکر خشک و خالی هم از من نکرد. بچه دوم، سوم و چهارم و پنجم را به دنیا آوردم. زندگیام سخت و سختتر شد، ماندم با ۵ بچه قد و نیمقد، دعواهای مکرر شروع شد، جنگ اعصابهای فراوان در خانه به پا شد، همهی اینها روی اعصاب و روان فرزندانم اثر میگذاشت، روز به روز همهی اهل خانه ناآرام و عصبیتر میشدند، زندانی شده بودم، تنها راه نجاتم را فرار از آن خانهی شوم میدیدم، نه من، نه بچههایم دیگر طاقت دیدن او را نداشتیم، دیدنش برایمان بزرگترین عذاب بود، اما چاره چه بود؟ کجا میرفتم؟ به چه کسی تکیه میکردم؟ باز هم تحمل تنها راه این میدان بود، کمکم از لحاظ مالی وضعیت افتضاحی پیدا کردیم حتی به نان شب هم محتاج بودیم، دختر بزرگم، زمان ازدواجش فرا رسید، با بدبختی جهیزیهای آبرومندانه تهیه کردم، دخترم راهی تهران شد، و اگر خدا او را به من نمیداد معلوم نبود جه باید میکردم؟ او مونس مادر بود هم از لحاظ عاطفی هم مالی، با مشقت فراوان در تهران کار کرد و برایم گهگداری پول حواله میکرد و به خواهرهایش کمک خرجی میداد، پدرم گهگداری به دادمان میرسید. زندگی با همهی بدیاش میگذشت، کمکم آزار و اذیتهای خانوادهی شوهرم شروع شد، چه تهمتها که نشنیدم از آنها، حتی تهمت خرابی را هم متحمل شدم، اما لب به سخن نگشودم، دردها را در دل ریختم مبادا دیگران چیزی بفهمند. شوهرم دبیر فیزیک بود، کمکم پای شاگردانش به خانه باز شد، آزار و اذیتهای جنسیای که به شاگردانش میکرد را میدیدم، اما او همه چیز را انکار میکرد، تا اینکه مادران بچهها زنگ میزدند و فحش و بد و بیراه نصیب من میکردند، که شوهرتان بچههایمان را اذیت میکند. بیپولی وحشتناک داشت ریشهی زندگیام را خشک میکرد؛ بهخاطر فرزندانم مجبور به صلح شدم کمکم رفتارم را آرام کردم، خواستم کینهها را دور بریزم، خواستم همه چیز را نادیده بگیرم، چند ماهی به ظاهر خوب بود اما دوباره دیر آمدنها شروع شد، ذاتش کثیف بود و با هیچ چیزی پاک نمیشد، دیگر به زندگی بدون او عادت کرده بودم. ماهها میرفت و خبری از خود به جا نمیگذاشت دست به هر کاری زدم که زندگیام را حفظ کنم، دستم را جلوی کسی بلند نکنم، تا اینکه بعد از چند مدت با دختر بزرگم و دامادم و دیگر فرزندانم برای تفریح به پارکی رفتیم، ناگهان دخترم با شگفتی فراوان به سویم آمد و با دست به مردی اشاره کرد با یک زن جوان و یک زن میانسال و یک کودک ۶-۵ ساله، و بادکنکی که مرد به دست کودک میداد، نزدیکتر شدم دیدم مرد آشناست، او همان آینهی دق من و فرزدانم بود، آن لحظه بیش از هر چیزی عرق شرمی که دخترم پیش شوهرش ریخت آشفتهام کرد، خدایا تاوان چه گناهی را پس میدادم؟ نمیدانم؟ چند روز بعد به خانه آمد و همه چیز را انکار کرد و گفت زن و بچهی دوستم بودند و هزار اراجیفی که تحویلم داد، بعد از چند مدت فهمیدم که با یک زن پیر و مرد جوانی یک خانه فساد تشکیل داده که دختران جوان را به بهانهی درس فیزیک اغفال میکند و به آنها تجاوز میکند، این را از زبان یکی از همان دخترها شنیدم که بهخاطر وعده و وعیدهای سرخرمنی که به او داده بود به فکر لو دادنش افتاد، پسرم باورش نشد، دختر جوان هم قول داد ثابت کند که حرفش صحت دارد، قرار شد ضبط صوتی توی جیب دختر قرار بدهیم و او را روانهی خانه جدید شوهرم کنیم، حق با او بود همه چیز صحت داشت. وقتی آن حرفها را میشنیدم دلم میخواست زمین دهان باز میکرد و من را با خودش به داخل میبرد، آنقدر پنهان میشدم که دست هیچ کس به من نمیرسید، پسرم سر همین قضیه دعوای شدیدی با پدرش گرفت و کار به جایی کشید که کیف دستیای شوهرم را که بسته به جانش بود دزدید و آورد خانه، همه به سراغ کیف رفتیم، شکه شدیم سند ازدواج!؟ او دو زن عقدی و چند زن صیغهای داشت، معلوم بود من اولین قربانی این ماجرا نبودم، او یک بیمار روانی بود، یک شخصیت ضد اجتماعی. کمکم که زنگهای مکرر دخترها و اعتراضهای آنها به کثیف بودن شوهرم شروع شد، تصمیم گرفتم شکایت کنم، صبرم تمام شده بود، دیگر طاقت دیدن چهرهی کثیفش را نداشتم. روزها و ساعتها پلههای دادگاه را بالا و پایین کردم، از خودم گفتم از فرزندانم، از گرفتن حق طبیعیام بهعنوان یک انسان، موجودی که زندگی میکند، قانون با وقاحت تمام ادعایم را رد کرد، گفت صیغه غیرقانونی نیست، عقد کردن کاری قانونی است، خسته و نالان به خانه آمدم حالم از خودم، از این جامعه و از همهی دردهایی که هر روز میگفتم، از بیپناهی از همه چیز بهم میخورد، خسته بودم به راستی چه باید میکردم؟ قانون بیعدالتیاش را به حد کمال رسانده بود، آیا این انصاف بود که زنی سالیان سال بدبختی را متحمل شود و بار ۵ فرزند را به عهده گیرد و مرد به سراغ عیاشی و خوشگذرانیاش برود، درخواست نفقه کردم، شوهرم را به دادگاه احضار کردند اما او کار خود را خوب بلد بود با حقهبازی و زبانبازی قاضی را متقاعد کرد، حتی قانون هم تسلیم رفتار او شد، همسایهها هیچ کدام به شهادت نیامدند، هیچ کس به داد زنی تنها نرسید، دادگاه بیعدالتی را به حد کمال رساند. قانون آینده فرزندان و زن را تباه کرد، دیگر حتی زندگی عادیمان را مردمان بیکار و فضول مختل کردند. حتی نزدیکترین آشنایان با ما قطع رابطه کردند، همسایهها بهخاطر سر در آوردن از کارمان وارد خانه میشوند. فرزندانم از ترس ازدواج نمیکنند، از چهرهی حقیقی مردها میترسند، روزها و هفتهها میگذرد و من شاهد ذره ذره آب شدن خود و فرزندانم میشوم و آینده تار و تیرهای که پیشرو دارم، مرا هر روز در مقابل مشکلها نحیفتر میکند.
به راستی چه کسی به داد این زن میرسد؟ چه کسی بار سنگینی که شانههایش را نحیف کرده به دوش میکشد. چرا قانون حامی زنان بیپناهی مثل میترا نمیشود، حق طبیعی زندگی کردن را چه کسی از اینها گرفت؟ میترا اولین قربانی و مطمئناً آخرین قربانی این بیعدالتی نخواهد بود، هر روز هزاران زن چوب بیعدالتی را میخورند و ما فقط میایستیم و نظاره میکنیم.
